قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدايي يک دو سالي مي گذشت يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را هم چون رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمدو هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خواب گاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي واي ازآن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري که با او شد بسر مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل گر تو زورق وان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش عشقم به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افزون شده جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباي ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهي يار بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي مارا نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بيگمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه حجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بودو بس يار مارا از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پيمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده ام آن عهدو پيمان را شکست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر نا گاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداري ديگر عهد بست با که گويم او كه همخون من است خسم جان و تشنه ي خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دودو دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را عشق از من گذشتي خوش گذر بد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون کن ز سر ديشب از کف رفت فردارا نگر آخرين يکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تاروپود گرچه آب رفته باز آيد برود ماهي بيچاره امامرده بود بعد از اين هم آشيانت هرکس است باش با او ياد تو مارا بس است.